پوکر شطرنج نیست
تو شطرنج همهی مهرهها جلوی چشمِ هر دو نفره و تقریباً شانسی وجود نداره. اگه ببازی، یعنی یه حرکتِ بهتر بوده که ندیدی، و میشه برگشت و دقیقاً پیداش کرد.
پوکر اینطوری نیست. کارتهای حریف پنهانن و کارتهایی که بعداً میان رو هیچکس نمیدونه. میتونی تو هر لحظه بهترین تصمیم رو بگیری و باز هم دست رو ببازی. حتی کسی که پنج دقیقه پیش قانونها رو یاد گرفته، ممکنه چند دست از یه قهرمان ببره؛ چیزی که تو شطرنج پیش نمیاد.
این ابهام بعد از بازی هم ادامه داره. اگه شرط بستی و حریف فولد کرد، فقط میدونی چیپها رو بردی. خوب بازی کردی، یا بد بازی کردی و شانس آوردی؟ معلوم نیست. همین فضاست که بهمون اجازه میده خودمون رو گول بزنیم: اشتباهی که با بردن پوشیده شد رو هیچوقت نمیبینیم، و تصمیمِ درستی که باخت رو اشتباه حساب میکنیم.
جوابِ درست: «مطمئن نیستم»
فرض کن یکی بگه «یه سکه رو چهار بار انداختم و هر چهار بار شیر اومد. این چقدر احتمال داره؟» وسوسه میشی حساب کنی. ولی هیچی دربارهی اون سکه نمیدونی: شاید دو طرفش شیره، شاید سنگینتره، شاید اون آدم شعبدهبازه. چهار بار هم برای فهمیدن خیلی کمه. جوابِ درست اینه: «مطمئن نیستم». تجربهی ما از نتیجهها هم معمولاً همینقدر کوتاهه.
از مدرسه یاد گرفتیم «نمیدونم» یعنی شکست. ولی تصمیمِ عالی اون نیست که نتیجهی عالی داشته؛ اونیه که از یه روندِ خوب اومده، و بخشی از اون روند اینه که دقیق بدونی چقدر میدونی. بازیکنهای خوب دنبالِ «مطمئن بودن» نیستن؛ سعی میکنن تخمین بزنن چقدر نامطمئنن. تجربه این تخمین رو بهتر میکنه، ولی هیچ تجربهای نمیگه همین دست چطور تموم میشه.
یه ترازو رو تصور کن که فقط دو تا عدد داره: پنجاه و پونصد. با این ترازو هیچ تصمیمی دربارهی وزنت نمیشه گرفت. فکرِ سیاه و سفید (فقط «درست» یا «غلط») هم همینطوریه؛ بیشترِ تصمیمها یه جایی وسطِ این دو تا میشینن.
«اشتباه» رو از نو تعریف کن
وقتی یه نتیجهی بد میاد، معنیش لزوماً این نیست که اشتباه کردی. شاید یکی از اینها بوده:
- همهی گزینهها بد بودن و تو کمضررترینش رو انتخاب کردی.
- روی یه احتمالِ کم شرط بستی چون جایزهاش میارزید، و این بار نیومد.
- با اطلاعاتی که داشتی بهترین انتخاب رو کردی، ولی اطلاعاتِ مهم پنهان بود.
- شانسِ موفقیت خیلی بالا بود و فقط بدشانسی آوردی.
- انتخابت دومین گزینهی خوب بود؛ و دومین گزینهی خوب «غلط» نیست.
ولی این تعریفِ تازه یه هزینه داره: اگه با یه نتیجهی بد «اشتباه» نیستی، با یه نتیجهی خوب هم «حق با تو» نیست. به نظر میرسه ارزشش رو داره. یه بازیکنِ قوی که بهمراتب بهتر از بقیهی میز تصمیم میگیره، آخرِ یه سشنِ هشتساعته هم بیشتر از ۴۰٪ وقتها در حالِ باختنه. و باخت تقریباً دو برابرِ برد آدم رو اذیت میکنه (Loss Aversion)؛ پس اگه خودت رو با نتیجه بسنجی، برای هر باخت دو تا برد لازم داری تا فقط از نظرِ حسی سرِ جات بمونی.
یه موقعیتِ نمونه
سرِ میزِ آخرِ یه تورنمنتِ خیریه، دو نفر آلاین (All-in) میکنن و کارتها رو میشه. دیلر اعلام میکنه یکی ۷۶٪ و اون یکی ۲۴٪ شانسِ برد داره. کارتِ آخر میاد و ۲۴٪ میبره. یکی از تماشاچیها داد میزنه «اشتباه گفتی!» جواب اینه: «گفتم ۲۴٪، نه صفر. یه بخش از اون ۲۴٪ رو دیدی.»
چند دست بعد، همین اتفاق با ۱۸٪ میافته. این بار همون تماشاچی میگه «این همون ۱۸٪ بود!» تعریفش از «اشتباه» عوض شده. بعد از باختن با بهترین دستِ شروع (یه جفت آس) هم همینه: اگه نتیجه بگیری تصمیمِ بازی کردنش غلط بوده، داری نتیجهگرایی (Resulting) میکنی.
تمرین: بعد از دستِ بعدی
- بعد از یه دستِ باخته، قبل از قضاوت فهرستِ «شاید»های بالا رو مرور کن و ببین کدومش میخوره.
- بهجای «مطمئن بودم یا نه»، از خودت بپرس «چقدر مطمئن بودم؟»
- وقتی حریف فولد کرد و بردی، یادت باشه هنوز نمیدونی خوب بازی کردی یا نه.
- وقتی یه دست خوب تموم شد، به خودت نگو «حق با من بود»؛ همون سؤالها رو بپرس.
- بعد از نتیجه، سریع نگو «میدونستم» یا «باید میدونستم».
- با چند دست دربارهی مهارتت حکم نده؛ چهار بار انداختنِ سکه چیزی رو ثابت نمیکنه.
- «نمیدونم» رو نشونهی بیعرضگی حساب نکن.